انتخابات مجلس شورای اسلامی توی نیشابور تمام شد البته نه به این سادگی که من گفتم فقط روز آخرش بیست و چهار ساعت بیدار بودیم اونم با یه اسلحه پر از تیر مواظب صندوق های رای گیری بودیم. اما انصافا مردم آروم و ساکتی داره انگار که انتخابات نبود اونجا برخلاف خوزستان خودمون که مسائل قومی قبیله ای موج میزنه خبری نبود. مردم آروم امدن رای دادن و رفتن! وقت اومدن به نیشابور با یه اتوبوس توپ اومدیم ولی حالا که کارشون تموم شده بود با یه خط واحد دربه داغون ما رو بردن ستاد نیروی انتظامی خراسان رضوی وقتی اسمش رو جلوی چشامون دیدیم استرس تقسیم اومد سراغمون.
یه برگه هایی رو آوردن مشخصاتمون رو توش نوشتیم . یکی از سربازهای قدیمی ستاد گفت برگه هاتون رو پشت سر هم بزارید وقت تقسیم با هم میفتید. ما هم برگه ها رو پر کردیم من شماره حسابم رو چند بار چک کردم که حقوقم اشتباهی نره برا کسی دیگه( آخه نمیدونید چقدر حقوق سربازی زیاده ) بعد هم گذاشتیم روی هم و تحویل یکی از سربازایهم دوره ای خودمون دادیم آخه اون نمیدونم فامیل کدوم سرهنگ بود تا رسیدیم ستاد گذاشتش بودن همون جا توی ستاد مشهد و اسمش رو از توی لیست تقسیم در آورده بودن. بی معرفت انگار یه روزه خوی این سرهنگ هایی که ما رو تقسیم میکردن رو گرفته بود تا برگه ها رو دادیم دستش شروع کرد به هم زدن برگه ها که بچه ها با هم نیفتن !! خودمونیم ولی اون حرفی رو که نباید میزدیم هم تو دلمون بهش گفتیم.
خوب تقسیم اصلی شروع شد . اظطراب و دلهره کاری باهامون کرده بود که نفسمون بالا نمیومد هم دانشگاهیم افتاده بود پلیس راه نیشابور مشهد فقط ۵ کیلومتر تا حرم فاصله داشت هی بهش میگفتیم خوش به سعادتت هر روز بیا حرم!!! اسم ها رو ده نفر ده نفر میخوندن سربازهای پلیس راه مشهد تقسیم شدن و داشتن خداحافظی میکردن چون ما تقریبا ۴۰۰ تا خوزستانی بودیم که افتاده بودیم خراسان توی هر پلیس راه ۳ تا ۴ سرباز خوزستانی بود برا همین هم پلاک ۱۴ و ۲۴ کلا توی پلیس راههای مشهد کم جریمه میشدن!!
خوب تقریبا ۷۰ نفری رو بعد از بچه های پلیس راه خوندن برای راهنمایی رانندگی مشهد مقدس نفر هفتاد و یکم اسم علی رو خوندن علی رفت داخل ولی انگار یه چیزی جا بذاره برگشت دم در اتاق تقسیم وایساد تا اسم ده نفر رو کامل بخونه دیگه قید با هم بودنو زده بودیم که دیدم سربازه مسئول تقسیم داره به عنوان نفر آخر گروه ده تایی زور میزنه فامیل ما رو بخونه دویدم پیشش گفتم منم منم منم !!
رفتیم توی اتاق تقسیم پشت سر علی ایستادم سربازه به سرهنگ گفت راهنمایی رانندگی مشهد چند نفر دیگه رو میخواد بعد علی بی اختیار در اومد گفت سرهنگ ما بچه خوزستانیم دلخوشیمون حرمه ما رو بنداز توی شهر مشهد که بتونیم بریم حرم سرهنگ هم قبول کرد و گفت برید با تمام وجود برای امام رضا(ع) خدمت کنید. پشت سر ما یکی دیگه از بچه های شهرمون بود ولی اونو انداختن چناران .
از اتاق تقسیم که اومدیم بیرون اشک شوق میریختیم . خیالمون راحت شده بود حداقل میتونیم گاهی بریم زیارت آخه دیگه توی شهر مشهد بودیم. باورتون نمیشه ولی نزدیک ۴۰ نفرمون رو با یه مینی بوس بردن تا راهنمایی رانندگی مشهد تصور کنید هر نفر یه ساک و دو عدد پتو کم ترین چیزی بود که همراش بود . بازم هم خونه خدا منتظر ساکهای سبز رنگ و سربازهای لباس خیاری خسته بود رسیدیم اونجا بدون اینکه کسی چیزی بگه رفتیم توی نماز خونه . ولی مگه این تقسیم تموم میش شهر مشهد هشت بخش راهنمایی رانندگی داشت بخش ۲ بخش حرم بود سربازای مشهدی به خاطر شلوغ بودن اونجا و حجم کار بالای اون بخش ازش فراری بودن به همین خاطر من و علی رفتیم داوطلبانه اسممون رو دادیم برای بخش ۲ اونا هم از خدا خواسته ما رو فرستادن بخش ۲ که شامل پنج درب اصلی حرم امام رضا(ع) میشد.
حالا میشد با خیال راحت نفس کشید . دیگه میدونستیم حتی اگه محل پست خدمتیمون هم یکی نباشه ولی هم کنار حرم هستیم هم شب توی یه آسایگاه با هم هستیم.
رفتیم بخش ۲ سرگرد گل محمدی رییس بخش ۲ بود هنوزم اسمش میاد چهار ستون بدنمون میلرزه . ادم خوبی بود ولی صلابت عجیبی داشت وقتی ازت عصبانی میشد خودت باید داوطلبانه میرفتی بازداشت گاه وگرنه بخش برات جهنم میشد خدا حفظش کنه الحمد الله پرش به پر ما گیر نکرد تا آخر خدمت خیلی هم با ما خوب شد آخر خدمتی. گفت برید بازار خودتون لباس راهنمایی رانندگی تهیه کنید بیایید یکی از بچه ها گفت رییس ما پول نداریم لباسهای راهنمایی میشه ۱۱۰ هزار تومن اونم ضعیف ترین جنسش یعنی به احتسابی حقوق سه ماه ما سربازا !! گفت من نمیدونم بعد از ظهر همه با لباس باشن ما اینجا میهمان خارجی داریم مسئولان کشوری میان مگه میشه همه لباس فرم نباشن؟!! با هر بدبختی بود رفتیم با لباس فرم اومدیم . بازم تقسیم ولی اینجا دیگه تقسیم لذت بخش بود هر کجا مینداخت میشد یکی از درب های حرم اولش من و علی رو انداخت چهار راه دانش بعد از ده دقیقه یه ماشین فرستاد گفت یکیتون باید بره درب نواب صفوی من باهاش رفتم تا یک ماه من خیابان نواب صفوی پست میدادم بعد اومدم چها راه دانش پیش علی بعد هم اومدیم میدون آب و بعد رفتیم چهار راه شهدا چند روزی رفتیم چهار راه زرینه بعد من اومدم طبرسی علی برگشت میدون آب البته بعد از یک ماه جای استراحتمون هم آوردیم نزدیک حرم توی کانکس چهار راه مقدم طبرسی. هفت ماه و سیزده روز صبح ظهر شب دور حرم . هیچ وقت آدم نماز مغرب صحن رضوی پشت سر آیت الله مکارم شیرازی توی ماه رمضون . خدا نصیب همه ی دوستان کنه ان شالله یادش نمیره .
بالاخره بعد از هفت ماه هم از حرم امام رضا(ع) جدا شدیم هم وقتی اومدیم خوزستان برای ادامه خدمت از هم جدا شدیم البته دیگه چیزی از خدمت نمونده بود . امیدوارم با این نوشته ها وقتی به یه سرباز راهنمایی رانندگی رسیدین بهش خسته نباشید بگید!!!
یادتون نره کارتون گره خورد شهدای گمنام شهرتون بنده حقیر رو هم دعا کنید تا ابد مدیون شهداییم.