شیعه امام رضا(ع)

نوبت  سخنرانیش شد. میکروفن رو کشید جلوی صورتش و روشن کرد و با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کرد، برای بار اول بود توی این جلسات میدیدمش گفته بودند رییس جدید آموزش و پرورشه!! بی مقدمه گفت سال فلان من دبی بودم چون اونجا درس میخوندم خانواده رو هم با خودم بردم بعد به خاطر اینکه خیلی دانشجوی زرنگی بودم ( اینو که گفت دیگه طاقت نیاوردم توی دلم گفتم افاده ها طبق طبق نیومده داره پز میده ) یه سفر عربستان بهم داده بودن با خانواده رفتم اونجا و چون زبون عربی رو بلد بودم یه ماشین کرایه کردم بعد از زیارت و اعمال حج شروع کردیم به دور زدن توی خیابونها و جاهای تفریح ریاض و مکه و مدینه و خیلی شهرهای دیگه توی یکی از این شهرها چند تا اتوبان بزرگ بود که باعث شده بود راه رو گم کنیم زدم کنار یه ماشین مدل بالا با یه پلاک که مشخص بود برای مسئولین رده بالای عربستانه اومد کنارم ایستاد ازش آدرس پرسیدم گفت شما کجایی هستید گفتم ایرانی . گفت دنبال ما بیایین! سوار شدم دنبالش حرکت کردم نیمه های راه وقتی اتوبان خلوت شده بود و یه ذره با شهر فاصله گرفتیم خانمم گفت نکنه اینا وهابی باشن و میخوان ما رو بکشن؟ گفتم نه بابا ولی یه ذره که فکر کردم خودمم کم کم داشتم میترسیدم. به داخل ماشین نگاه کردم دیدم ما چهار نفریم و اونا اگه بخوان بکشن باید پنج نفر رو بکشن تا به بهشت برن (طبق رسوم وهابی میگم) توی همین فکرها بودم که ماشین مخصوص زد کنار و محافظاش هم اومدن پشت سرش ایستادن ما هم رسیدیم . مسئول عربستانی از ماشین پیاده شد و دستور داد دور ماشین ما رو خلوت کنن . منم پیاده شدم با ترس بهش دست دادم گفت نترس دیدم یه کیف رو باز کرد توی کیف پر از پول بود بهم گفت هر چقدر نیاز داری بردار گفتم نه ما پول نمیخواییم فقط آدرس رو بلد نیستسم دیدم زد زیر گریه و طاقت نیاورد منو بغل کرد و بوسید گفت به خدا منم شیعه هستم و عاشق امام رضا (ع) فقط اگه لو بریم نمیتونیم دیگه توی این دولت وهابی نفوذی داشته باشیم .بعد هم گفت من اومدم حرم امام رضا (ع) و میخوام اگه رفتید ایران حتما به جای من اونجا زیارت کنید!!! بعد هم راه اصلی رو که دیگه معلوم شده بود بهمون نشون داد ما اومدیم و این کرم امام رضا (ع) رو توی شهر غربت هیچ وقت فراموش نمیکنم .

جاتون خالی حالا حال من دیدن داشت بعد از یه سال دوری از حرم!! البته پیش خودمم کلی خجالت کشیدم تا دیگه از روی قیافه مردم رو نسنجم!!!!!

بابا نظر بدید !!!!!!

ماه مهر

سلام از کجا بگم یا از کجا شروع کنم نمیدونم  فقط خیلی با تاخیر از شهریور شروع میکنم میلاد با سعادت کریمه اهل بیت )ع( و بردار بزگوارشون امام رئوف  رو به همه ی دوستان آشنایان و سایر بازماندگان از کاروانهای زیارتی  مشهد مقدس در  تابستان امسال تبریک میگم و برای همه آرزوی  توفیق دارم.

ماه مهر: شروع مهر و مهربانی و آغاز دوستی های نو . نمیخوام از دبستان و راهنمایی و دبیرستان چیزی بگم چون واقعا برعکس خیلی از آدمها بنده اصلا دوست ندارم  به دوران مدرسه برگردم.

اما دانشگاه فرق میکنه نقطه شروع و عطف توی زندگی، عوض کردن نوع نگاه به زندگی ، شروعی تازه و شاد البته با توکل به خدا . رفته بودم برا ثبت نام برای بار دوم بود که شهر هفتکل رو دیده بودم البته بار اول هم فقط از مسیر هفتکل به اصفهان گذر کرده بودم . رسیدیم روبه روی دانشگاه  . باور کنید با چه ذوقی اومده بودم وقتی رسیدم چی دیدم و چطور دگرگون شدم  بماند!! به قول بچه ها برا خودش یه پا کمبریج  بود!!!!!

بگذریم خیلی زود به فضای آموزشی و امکانات نادر دانشگاهامون عادت کردیم ترم اول و دوم رو از دوران دانشگاه فاکتور میگیرم  ولی از ترم سه  اتفاقاتی افتاد و با مجموعه ای آشنا شدم که به وضوح میدونستم  راه و مسیر اصلی  همین جاست البته  هدایت توی این مسیر رو مدیون دوستان خوبم هستم که همیشه دعاشون میکنم و میدونم که سعادت دنیا و آخرت به لطف خدا نصیبشون میشه. خواستم خیلی از ثبت نام  و روز اول  دانشگاه بگم  ولی  به دلیل کم حوصلگی و کارای زیادی که رو دستم مونده  خطاب به  دوستان و آشنایان  و فامیل  که امسال دارن میرن دانشگاه میگم از روز اول دنبال پیدا کردن دوستی باشید که شما رو یه ذره به خدا نزدیک کنه توی دانشگاه خیلی زود دوست پیدا کردن و با همه ارتباط داشتن هنر نیست و تجربه به ما ثابت کرده گاهی اوقات  انتخاب یه دوست  بی غیرت با آدم کاری میکنه که حاضره تمام زندگی رو بده ولی لحظه های بودن در کنار این دوستان رو از توی زندگی پاک کنه!!!!

سعی کنید بیشتر از هر چیز توی دانشگاه از فضای آموزشی اونجا بهره ببرید البته اگه آموزشی باشه!! حاشیه های دانشگاه خیلی زیادن گاهی اوقات شنیدن اونها هم برای انسان دردسر درست میکنه . یکی از بهترین تشکل های دانشجویی که توی رشد و تعالی در زمینه اخلاق و ایمان تاثیر داره بسیج دانشجویی دانشگاه است البته بسته به هدف و داشته های قبلی هر فرد، این تشکل میتونه تاثیرات متفاوتی روی اون فرد بذاره! ولی به عنوان استارت فعالیت های فرهنگی و  دیگر برنامه ها بسیار مناسبه، این به منزله ایده آل بودن مجموعه بسیج دانشجویی نیست چرا که این مجموعه هم متشکل از ما آدمهاست و ممکن خطا و اشتبهاهاتی رو هم در مسیر خودش انجام بده اما در آخر برای شروع عالیه.

مطلبی رو هم که اول باید میگفتم حالا میگم  (( ورود همه ی شما جدید الورود ها رو به دانشگاه دولتی، آزاد اسلامی، پیام نور و همه مراکز آموزش عالی تبریک میگم  و  ان شاالله بهترین روزهای جوانی رو با صلابت و اقتدار و علم آموزی به زیباترین روزهای زندگیتون تبدیل کنید )) مهم نیست توی چه دانشگاهی یا توی چه رشته ای درس میخونید مهم اینه که پاسدار خون شهدا ء و جوابگوی  پهلوی شکسته فاطمه زهرا (س)  باشیم. موفق باشید.

خاطره روز اول دانشگاه رو پذیرا هستیم توی نظراتتون. 

غذای حرم

هوا یه ذره توی مشهد گرم شد و چند تا سرباز جدید برای بخش ما فرستاده بودن که یکیشون بچه چهار محال و بختیاری بود و زبونش تقریبا با ما یکی بود به همین خاطر توی یه هفته ای که اومده بود اونجا خیلی با ما صمیمی شد و توی راهکارهای فرار از پست دادن و دیگر وقایع اتفاقیه که گفتنش یه ذره سخته کمکش میکردیم به دلیل حساسیت بالایی که شهر مقدش مشهد داشت یعنی ورود سران بالای مملکتی و همچنین سران کشورهای خارجی مسلمان که جهت زیارت اونجا میومدن بازرسی راهنمایی و رانندگی خیلی روی کار ما سربازا نظارت میکرد. تا اینجا داشته باشید.

چند ماهی میشد توی مشهد بودیم و مثل پروانه دور حرم میگشتیم ولی از غذای معروف حرم محروم بودیم همیشه ورد زبون خودم و علی بود که آخرش ما نصیبمون نمیشه از غذای حرم امام رضا (ع) نوش جان کنیم . یه روز صبح رفتیم سر پستمون میدون آب   یه ذره که میدون رو خلوت کردیم و رییس بخش اومد بازدید انجام شد و ادای احترامات نظامی به نحو احسن صورت گرفت. رفتم پیش علی ایستادم تا کم کم اوضاع آروم بشه و یکیمون برای استراحت های دزدکی بره زیر راه پله معروف!!  چند دقیقه ای گذشت دیدیم حمید رضا که اهل چهار محال بختیاری بود با یه کاغذ دستش داره میاد سمت ما با یه قیافیه در هم و اخمو  رسید و یه برگه رو داد دست علی یه طرف برگه نوشته بود بازرسی ویژه علی برگه رو نگاه کرد بهش گفت وای حمید رضا چکار کردی ؟؟!!! من که متوجه تعجب علی شدم رفتم جلو برگه رو از علی گرفتم یهو به علی نگاه کردم دیدم داره نیش خند میزنه گرفتم چی بگم گفتم اشکال نداره خودمون فردا باهات میایم ببینیم بازرسی چکارت داره !!! بنده خدا دستش رو برد سمت حرم هی میگفت بخدا به امام رضا (ع) من کاری نکردم وایساده بودم سر پست یه ماشین شخصی اومد اینو بهم داد و رفت گفتیم خوب بازرسی نامحسوس میاد دیگه ! حالا غصه نخور  خودمون فردا باهات میاییم ببینیم چی شده . ولی اگه قیافه بنده خدا حمیدرضا رو دیده بودین !!! زرد زرد شده بود با بغض میگفت چیکارم میکنن من داداشم توی سپاه قدسه اگه میدونی بگم امشب تماس بگیره باهاشون گفتیم نه نمیخواد خودمون حلش میکنیم!!! خلاصه هر طوری بود فرستادمیش رفت سر پست .

حمید رضا که رفت رو به علی گفتم بیا اینم غذا دیدی گفتم خودش برامون میفرسته علی با خنده گفت نمیدونم این حمیدرضا چرا اون طرف برگه رو نگاه نکرد گفتم خوب دیگه این ژتون غذا سهم ما بود آره جاتون خالی یه راننده ژتون غذای حرم رو داد به حمیدرضا برا خودش اونم از همه جا بی خبر آورد داد به دو نفر که چهار ماه بود انتظارش رو میکشیدن!!! جاتون خالی غذای حرم رو آوردیم زیر راه پله شروع کنیم خوردن که یادمون افتاد به حمید رضای فلک زده ! علی رفت جریان رو براش توضیح داد کلی هم سربه سرش گذاشت و بعد اومد ولی وقتی اومده بودن دیگه چیزی از غذا نمونده بود!!!! البته بگم بعد از اون سه چهار بار دیگه هم مهمون حرم شدیم!!

امر به معروف یا امر به منکر

سلام

آخرش ما متوجه نشدیم امر به معروف باید کنیم یا امر به منکر؟! گاهی وقتا آدم وارد بعضی از جمع های حالا شما فکر کنید فامیلی یا دوستانه چه فرقی میکنه وارد میشه میخواد برای یه 10 دقیقه مثلا اجتماعی باشه و مثل اون زنبور توی داستان ایل من بخارای من از گوشه نشینی دست برداره و خوب نمیگیم با فامیل !!!!!!!!!! بلکه در جمع دوستانش باشه.

احوال پرسی که میکنی، میگن به چطوری پیرمرد!! با خنده اولین نیش و کنایه رو رد میکنی میگی چرا پیرمرد؟ من که از همتون جوونترم؟! میگن نه آخه تریپی که زدی شبیه پیرمرداست!!! فعلا برجک مون که خورده ولی بازم بی خیال میشینیم توی جمع، هرچه باشه عمه است دیگه، خاله است دیگه آهان نه دوست صمیمی دیگه نمیشه به دل گرفت و ناراحت شد. همچین که میگی روز عفاف و حجاب مبارک انگار که عین کله پاچه داری روی گاز تک شعله سرخشون میکنی. با غرو لند جوابتو میدن که بابا جون خودت دست بردار بیکاری؟! عفاف و حجاب یعنی چی؟! خوب بذار مردم راحت باشن خودشون تصمیم بگیرن هی هر روز برا خودتون یه روز رو نام گذاری میکنید که این دخترای مردم رو توی این گرما بذارید توی چارقد سیاه و امل فرضشون کنید که چی ؟ یه ذره مدرن باش آخه تو هم افتادی با این آخوندا هر روز برا ما یه فتوا میاری!!!!!

مطلب بالا فقط یه تیکه از توی جمع نشستن حالا چه فامیل چه بچه های فامیل و چه دوستان و آشنایان و سایر بستگان و یا هرجا که دوست دارید تصور کنید ولی خواستم بگم انگار که نه انگار بابا خدا توی قرآن گفته امر به معروف نه امر به منکر حالا اگه این حرفا رو کسایی می زدند که داعیه شیعه بودن و محب اهل بیت رو نداشتن بازم یه چیز !!

امروز روز عفاف و حجاب بود منم خواستم با یه درد دل راجع به این روز عزیز به همه ی خواهرانی که با تحمل این همه نیش و طعن و کنایه بازم با افتخار این تاج بندگی رو بر سر میذارن و باعث افتخار ایران اسلامی میشن این روز رو بهشون تبریک بگم  .

یه شوخی هم کنیم:::  خانمه اومد جلو به زبون لری خودمون گفت(( دی تن خدا ای ملافه سیایه دور دخترل وردا تا شی بکنن!!!! )))

خوب این مطلب یعتی درد دل توی نظرات آزاده!!!



تقسیم با شهداء 3

انتخابات مجلس شورای اسلامی توی نیشابور تمام شد البته نه به این سادگی که من گفتم فقط روز آخرش بیست و چهار ساعت بیدار بودیم اونم با یه اسلحه پر از تیر مواظب صندوق های رای گیری بودیم. اما انصافا مردم آروم و ساکتی داره انگار که انتخابات نبود اونجا برخلاف خوزستان خودمون که مسائل قومی قبیله ای موج میزنه خبری نبود. مردم آروم امدن رای دادن و رفتن! وقت اومدن به نیشابور با یه اتوبوس توپ اومدیم ولی حالا که کارشون تموم شده بود با یه خط واحد دربه داغون ما رو بردن ستاد نیروی انتظامی خراسان رضوی وقتی اسمش رو جلوی چشامون دیدیم استرس تقسیم اومد سراغمون.

یه برگه هایی رو آوردن مشخصاتمون رو توش نوشتیم . یکی از سربازهای قدیمی ستاد گفت برگه هاتون رو پشت سر هم بزارید  وقت تقسیم با هم میفتید. ما هم برگه ها رو پر کردیم من شماره حسابم رو چند بار چک کردم که حقوقم اشتباهی نره برا کسی دیگه( آخه نمیدونید چقدر حقوق سربازی زیاده ) بعد هم گذاشتیم روی هم و تحویل یکی از سربازایهم دوره ای خودمون دادیم آخه اون نمیدونم فامیل کدوم سرهنگ بود تا رسیدیم ستاد گذاشتش بودن همون جا توی ستاد مشهد و اسمش رو از توی لیست تقسیم در آورده بودن. بی معرفت انگار یه روزه خوی این سرهنگ هایی که ما رو تقسیم میکردن رو گرفته بود تا برگه ها رو دادیم دستش شروع کرد به هم زدن برگه ها که بچه ها با هم نیفتن !! خودمونیم ولی اون حرفی رو که نباید میزدیم هم تو دلمون بهش گفتیم.

خوب تقسیم اصلی شروع شد . اظطراب و دلهره کاری باهامون کرده بود که نفسمون بالا نمیومد هم دانشگاهیم افتاده بود پلیس راه نیشابور مشهد  فقط ۵ کیلومتر تا حرم فاصله داشت هی بهش میگفتیم خوش به سعادتت هر روز بیا حرم!!!  اسم ها رو ده نفر ده نفر میخوندن سربازهای پلیس راه مشهد تقسیم شدن و داشتن خداحافظی میکردن چون ما تقریبا ۴۰۰ تا خوزستانی بودیم که افتاده بودیم خراسان توی هر پلیس راه ۳ تا ۴ سرباز خوزستانی بود برا همین هم پلاک ۱۴ و ۲۴ کلا توی پلیس راههای مشهد کم جریمه میشدن!!

خوب تقریبا ۷۰ نفری رو بعد از بچه های پلیس راه خوندن برای راهنمایی رانندگی مشهد مقدس  نفر هفتاد و یکم اسم علی رو خوندن  علی رفت داخل ولی انگار یه چیزی جا بذاره برگشت دم در اتاق تقسیم وایساد تا اسم ده نفر رو کامل بخونه دیگه قید با هم بودنو زده بودیم  که دیدم سربازه مسئول تقسیم داره به عنوان نفر آخر گروه ده تایی زور میزنه فامیل ما رو بخونه دویدم پیشش گفتم منم منم منم !!

رفتیم توی اتاق تقسیم پشت سر علی ایستادم سربازه به سرهنگ گفت راهنمایی رانندگی مشهد چند نفر دیگه رو میخواد بعد علی بی اختیار در اومد گفت سرهنگ ما بچه خوزستانیم دلخوشیمون حرمه ما رو بنداز توی شهر مشهد که بتونیم بریم حرم  سرهنگ هم قبول کرد و گفت برید با تمام وجود برای امام رضا(ع) خدمت کنید. پشت سر ما یکی دیگه از بچه های شهرمون بود ولی اونو انداختن چناران .

از اتاق تقسیم که اومدیم بیرون اشک شوق میریختیم . خیالمون راحت شده بود حداقل میتونیم گاهی بریم زیارت آخه دیگه توی شهر مشهد بودیم. باورتون نمیشه ولی نزدیک ۴۰ نفرمون رو با یه مینی بوس بردن تا راهنمایی رانندگی مشهد  تصور کنید هر نفر یه ساک و دو عدد پتو کم ترین چیزی بود که همراش بود . بازم هم خونه خدا منتظر ساکهای سبز رنگ و سربازهای لباس خیاری خسته بود رسیدیم اونجا بدون اینکه کسی چیزی بگه رفتیم توی نماز خونه . ولی مگه این تقسیم تموم میش شهر مشهد هشت بخش راهنمایی رانندگی داشت بخش ۲ بخش حرم بود سربازای مشهدی به خاطر شلوغ بودن اونجا و حجم کار بالای اون بخش ازش فراری بودن به همین خاطر من و علی رفتیم داوطلبانه اسممون رو دادیم برای بخش ۲ اونا هم از خدا خواسته ما رو فرستادن بخش ۲ که شامل پنج درب اصلی حرم امام رضا(ع) میشد.

حالا میشد با خیال راحت نفس کشید . دیگه میدونستیم حتی اگه محل پست خدمتیمون هم یکی نباشه ولی هم کنار حرم هستیم هم شب توی یه آسایگاه با هم هستیم.

رفتیم بخش ۲ سرگرد گل محمدی  رییس بخش ۲ بود هنوزم اسمش میاد چهار ستون بدنمون میلرزه . ادم خوبی بود ولی صلابت عجیبی داشت وقتی ازت عصبانی میشد خودت باید داوطلبانه میرفتی بازداشت گاه وگرنه بخش برات جهنم میشد خدا حفظش کنه الحمد الله پرش به پر ما گیر نکرد تا آخر خدمت خیلی هم با ما خوب شد آخر خدمتی. گفت برید بازار خودتون لباس راهنمایی رانندگی تهیه کنید بیایید یکی از بچه ها گفت رییس ما پول نداریم لباسهای راهنمایی میشه ۱۱۰ هزار تومن اونم ضعیف ترین جنسش یعنی به احتسابی حقوق سه ماه ما سربازا !! گفت من نمیدونم بعد از ظهر همه با لباس باشن ما اینجا میهمان خارجی داریم مسئولان کشوری میان مگه میشه همه لباس فرم نباشن؟!! با هر بدبختی بود رفتیم با لباس فرم اومدیم . بازم تقسیم ولی اینجا دیگه تقسیم لذت بخش بود هر کجا مینداخت میشد یکی از درب های حرم اولش من و علی رو انداخت چهار راه دانش بعد از ده دقیقه  یه ماشین فرستاد گفت یکیتون باید بره درب نواب صفوی من باهاش رفتم تا یک ماه من خیابان نواب صفوی پست میدادم بعد اومدم چها راه دانش پیش علی بعد هم اومدیم میدون آب و بعد رفتیم چهار راه شهدا  چند روزی رفتیم چهار راه زرینه  بعد من اومدم طبرسی علی برگشت میدون آب  البته بعد از یک ماه جای استراحتمون هم آوردیم نزدیک حرم توی کانکس چهار راه مقدم طبرسی. هفت ماه و سیزده روز صبح ظهر شب دور حرم . هیچ وقت آدم نماز مغرب  صحن رضوی پشت سر آیت الله مکارم شیرازی توی ماه رمضون . خدا نصیب همه ی دوستان کنه ان شالله  یادش نمیره .

بالاخره بعد از هفت ماه هم از حرم امام رضا(ع) جدا شدیم هم وقتی اومدیم خوزستان برای ادامه خدمت از هم جدا شدیم البته دیگه چیزی از خدمت نمونده بود . امیدوارم با این نوشته ها وقتی به یه سرباز راهنمایی رانندگی رسیدین بهش خسته نباشید بگید!!!

یادتون نره کارتون گره خورد شهدای گمنام شهرتون بنده حقیر رو هم دعا کنید تا ابد مدیون شهداییم.